X
تبلیغات
نماشا
رایتل

تاریخ ، از یاد رفته .....
 
قالب وبلاگ

 

هنوز نامه ها هستند

هنوز بهانه هست

و من هنوز دوست دارم که خاطراتم را با تو مرور کنم .

 

 

هیچ چیز جلودارت نبود ، نه لحظه های خوش ، نه آرامش ، نه دریای مواج

تو مشغول مردنت بودی

نه درختانی که به زیرشان قدم می زدی ، نه درختانی که سایه سارت بودند

نه پزشکی که بیمت می داد ؛ نه پزشک جوان سپید مویی که یک بار جانت را نجات داد

تو مشغول مردنت بودی

هیچ چیز جلودارت نبود . نه پسرت . نه دخترت که غذایت می داد و از تو باز، بچه ای ساخته بود .

نه پسرت که خیال می کرد تا

     ابد زنده خواهی ماند

نه بادی که گریبانت را می جنباند

نه سکونی که زمین گیرت کرده بود

نه کفش هایت که سنگین تر می شدند .

نه چشم هات که به جلو نگاه نمی کردند

هیچ چیز جلودارت نبود

در اتاقت می نشستی و به شهر خیره می شدی و مشغول مردنت بودی

می رفتی سرکار و می گذاشتی سرما بجزد لای لباس هایت

می گذاشتی خون بتراود لای جوراب هایت . رنگ صورتت پرید

صدایت دو رگ شد

بر عصایت یله می دادی

و هیچ چیز جلودارت نبود

نه دوستانت که نصیحتت می کردند

نه پسرت ، نه دخترت که می دید نحیف و نحیف تر می شوی

نه آه های خسته ات

نه شش هایت که آب انداخته بود

نه آستین هایت که حامل درد دستهایت بود

هیچ چیز جلودارت نبود

تو مشغول مردنت بودی ، وقتی که با بچه ها بازی می کردی

مشغول مردنت بودی. وقتی می نشستی غذا بخوری

وقتی که شب ، خیس اشک از خواب پا می شدی و زار می زدی

مشغول مردنت بودی

هیچ چیز جلودارت نبود

نه گذشته ، نه آینده ، با هوای خوش اش

نه منظره ی اتاقت ، نه منظره ی حیاط گورستان

نه شهر ، نه این شهر زشت با عمارت های چوبی اش

نه شکست ، نه توفیق

هیچ کاری نمی کردی فقط مشغول مردنت بودی

ساعت را به گوش ات می چسباندی

حس می کردی داری می افتی

بر تخت دراز می کشیدی

دست به سینه می شدی و خواب دنیای بی تو را می دیدی

خواب فضای زیر درختان

خواب فضای توی اتاق

خواب فضایی که حالااز تو خالی است

و مشغول مردنت بودی

و هیچ چیز جلودارت نبود

نه نفس کشیدنت ، نه زندگی ات

نه زندگی ای که می خواستی

نه زندگی ای که داشتی

هیچ چیز جلو دارت نبود ......

مردن ات ؛ مارک استرند

 

................................

 

سلام بانو .....

خاطرات زیادی با هم داشتیم. رفتی ؟؟؟ آن روز آخر که نوشتی ؛ چه خاطره ای ساختی امروز. یادمان و یادشان سبز...... من نمی دانستم که توعاشق آن نوشیدنی سبز کافه ی دیروز بودی که تو را یاد ظهرهای تابستان خونه ی پدربزرگت می انداخت ..... اما می دانستم که عاشق ؛ کافه ی دیروز، امروز بودی . چون می گفتی : هیچ کس نمی یابدش.از بس که صبور و منزوی مانده... و تو عاشق مجسمه ی شیخ بهایی بودی که آن پیرمرد آلزایمری خیال می کند مجسمه ی شاه است وهرروز به آن تعظیم می کند!

 بانو، ما که دیگر تنهای تنها به سینما می رویم.هیچ گاه از خاطرم نمی رود که وقتی بهت می گفتم . میای کلاس مولانا؟؟؟ می گفتی: سلام به حضرت مولانا برسان و بگو دارم غزلیات بی نظیرش را می خوانم .... به قول سیمین دانشور عزیز ؛ دنیا را چند بار به آدم نمی دهند، پس تو حق زندگی خوب به دور از محرومیت ها و ...را داری . مطمئن باش که این مردم عوض نمی شوند .


خر عیس گرش به مکه برند

چون بیاید هنوز خر باشد

 

 

پ. ن : لحظه ها رفتنی است و خاطره ها ماندنی . تمام دنیا را به یک نگاه می فروختم اگر؛ لحظه ها ماندنی بود و خاطره ها رفتنی !!!!

 

پ.ن : زندگی قصه ی مرد یخ فروشیست که از او پرسیدن فروختی ؟ گفت: نخریدند ؛ تمام شد ........


پ.ن : این روزها هم نود و پنج درصد زندگی من کاملا طبیعی ، درخلوت و گاهی حتی با کسالت می گذرد .....

 

هر کجا که هستی ،شاد، شاد ، شاد  باشی ...

 

[ پنج‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1388 ] [ 01:25 ب.ظ ] [ الهه باقری ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 245124

بک لینک