X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

تاریخ ، از یاد رفته .....
 
قالب وبلاگ




همه اهالی ده مهاجرت کرده اند

(حتی ) بچه ها هم مرده اند .

از خانواده اش ، فقط او زنده مانده و مادرش .

این ها را خودش به من گفت .

فقط برای اینکه چیزی گفته باشم پرسیدم : "حالا می خواهی چه کار کنی ؟"

بی معطلی  خودش پرسید و خودش هم جواب داد :

" ما ؟ ما هم به همین زودی می میریم . من و مادرم "

پرسیدم : "خب چرا ازین جا نمی روید ؟ "

حیران پرسید : " برویم ؟ ما همه جا بوده ایم . من و مادرم .

مگر جای دیگری هم هست ؟"

.......................

( برگرفته شده از؛ من و مادرم از فرید ادغو )

 


بعدالتحریر : هدیه خریدن برای آدم خاص و اون هم خیلی خاص، خیلی سخت است و بالاخره بعد از نگاه کردن و چرخیدن در قفسه های کتابفروشی ، کتابی را انتخاب می کنیم و به امید این که این کتاب را نداشته باشد و به پاس عاطفه ی سرشاری که در این برهوت بدگمانی و شک چون شبچراغی می درخشد و روح را از تنهایی و نومیدی رهایی می دهد .... و باز هم به پاس محبت بی دریغی که هرگز فروکش نخواهد کرد .... و انسانیتی که در نبرد ، با ظلم از پا در نمی آید . به پاس قلب بزرگی که فریاد رس است و سرگردانی و ترس در پناهش به شجاعت می گراید .

 

[ چهارشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1389 ] [ 10:57 ب.ظ ] [ الهه باقری ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 245124

بک لینک