X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

تاریخ ، از یاد رفته .....
 
قالب وبلاگ

 

این روزها تنها زنده ام به نوشتن .......

همین آرامش، از راست به چپ آمدن  

 همین آرامش هزاربار جریمه ی نوشتن ...... 

 

این روزها ، عجیب دلم گرفته است ، البته زیاد هم عجیب نیست . چون که شرایط نامساعدی را پشت سرگذاشته ام . حالا بعد از همه ی این ماهها ، روزها و ساعت ها که زنده بودم به خاطر همین نوشتن ، می روم ....... و این آخرین پستی است که در وبلاگم می گذارم . لازم است که از دوست عزیزی قدردانی کنم .

زهراجان تنها و یگانه دوست عزیزم ، ممنون که همیشه همراه همیشگی من بودی و با نظراتت من را همراهی میکردی . امیدوارم شاد ، شاد ، شاد باشی .........

این آخرین پست مربوط است به تحقیقی ( کنفرانسی ) است که برای درس : تاریخ تمدن و فرهنگ اسلامی  ، آقای دکتر حسین میرجعفری آماده کردم و دریغم می آید که در این پست ننویسم ......... 

 

 

سرآغاز:   

 

یاد بعضی نفرات ، روشنم می دارد .

اعتصام ، یوسف .

حسن رشدیه .

قوتم می بخشد .

راه می اندازد ، و اجاق کهن سرد سرایم .

گرم می آید از گرمی عالی دمشان .

یاد بعضی نفرات ،

رزق روحم شده است . وقت هر دلتنگی

سویشان دارم دست

جراتم می بخشد . روشنم می دارد ......

                                                   (( نیما یوشیج ))  

 

میرزا حسن تبریزی :  

 

میزرا حسن که بعدها به رشدیه اشتهار یافت "..  فرزند ملا مهدی از علمای بنام تبریز و سارا خانم نوه ی صادق خان شقاقی بود که با فرزندانش به امر فتحعلی شاه شهید شدند ،بود . او در سال 1267 ه. ق. در تبریز چشم به جهان گشود . .."

" او تحصیلات مقدماتی را نزد پدر دانشمند خود ،

فرا گرفت و بر اثر استعداد و هوش و حافظه ی شگفت انگیزی که داشت ، در اندک زمانی یکی از علمای تبریز به شمار می رفت . چنان که در 22 سالگی امام جماعت یکی از مساجد تبریز بود . "

" در آن روزها ، سه روزنامه ی فارسی در خارج از ایران چاپ می شد : حبل المتین در کلکته ، اختر و ثریا در اسلامبول . هر سه ی این روزنامه ها به تبریز می رسید . رشدیه به خواندن این روزنامه ها بسیار شائق بود و آنها را مکرر می خواند. از روزنامه ی ثریا ، استاده ی بیشتری می کرد . چنان که در کفایه التعلیم ( کتاب درسی مدارس ) بعدها نوشته بود : روزنامه ی ثریا بسی تاریکی ها را روشن کرد . "  

((.. در همان روزها ، در یکی از شماره های ثریا نوشته بود : در اروپا در هر هزارنفر، یک نفر بی سواد است و در ایران در هر هزار نفر، یک نفر با سواد . و این از بدی اصول تعلیم است ... ))

" مقاله ی مزبور ، تاثیر عمیقی در روحیه ی رشدیه نمود و انقلابی در افکار او پدپد آورد . به طوری که یکباره از تصمیمی که پدرش برای ادامه ی تحصیل او گرفته بود، منصرف شد ..."  

" از مسافرت به نجف ، منصرف و به خیال افتاد که به اسلامبول یا مصر یا بیروت که انگلیسی ها و فرانسوی ها در این دو شهر اخیر دارالمعلمین باز کرده بودند ، برود و مقدمات رسیدن به آرزوی دیرینه اش را که اصلاح اصول تعلیم و تربیت بود ، فراهم سازد ..."

" بالاخره ، پدر ، او را متوکلا علی الله ، روانه ی بیروت نمود . رشدیه ، به نام عزیمت به نجف از تبریز ، بیرون آمده ، راه بیروت پیش گرفت . رفت و به دیار مقصود رسید ..."

رشدیه را به سبب تاسیس مدارس ابتدایی در ایران ، به این نام می خواندند ، زیرا در استانبول نام مدارس ابتدایی ، رشدی ( رشدیه ) بود .

" مدت دو سال در دارالمعلمین بیروت که بوسیله ی فرانسویان ، تاسیس یافته بود و شهرت جهانی داشت ، به تحصیل علوم جدید پرداخت و به خوبی به اشکالات طرز تدریس ، آشنایی پیداکرد و سپس برای تکمیل مطالعات خود در این رشته به استامبول پایتخت امپراتوری عثمانی و مصر ، مسافرت کرد و در روش تدریس در مدارس رشدیه و اعدادیه ی آن جا مطالعاتی نموده ، اصول تدریس آنجا را هم مثل ایران ، مغشوش دید ..."

" در استانبول به طرح نقشه هایی برای تعلیم تربیت اطفال و نو آموزان پرداخته و اقدام به رفع مشکلات تدریس در زبان فارسی و اختراع الفبای صوتی در این زبان پرداخت و پس از آشنایی کامل به اسلوب و طرز تعلیم الفبا به روش جدید ، نخست به ایروان که اهالی آنجا به مناسبت دیدن مدارس روس در استقبال از فرهنگ ایرانی ، مستعدتر و مشتاق تر بودند رفت و به کمک جاج آخوند برادر ناتنی اش در سال 1301 ه.ق. نخستین مدرسه ی ایرانی به سبک جدید برای مسلمان زادگان قفقازتاسیس کرد و با اصول ( الفبای صوتی ) که ازمخترعات خودش بود ، شروع به تدریس مود و کتاب وطن دیلی (زبان وطنی ) را به ترکی با اصول خویشتن ، طبع و با اجرای این روش ، موفق شد در ظرف 60 ساعت نو آموزان را خواندن و نوشتن  بیاموزد ..."  

" پس از چهارسال اقات و مدیریت مدرسه ی مذکور در ایروان ، ناصرالدین شاه  که از سفر دوم فرنگستان به ایران ، مراجعت می کرد ، از ایروان می گذشت ... "

ناصرلدین شاه ، در دیدار از مدرسه ی رشدیه در ایروان ، از میرزا حسن خواست تا برای تاسیس مدرسه ی ابتدایی به ایران بازگردد .

اما دریغا که حسودان تنگ نظر وعنودان بدگهر " با دسایس و نیرنگ های مختلف ، خدمات صادقانه ی او را طور دیگری جلوه دادند و به شاه تفهیم می کنند که او می خواهد با تاسیس دبستان جدید ، قانون اروپایی را در ایران رواج دهد که برای سلطنت ، خطرناک خواهد بود و به این ترتیب ، شاخ را وادار می کنند که از حمایت او چشم بپوشد ...."

در نخجوان ، شاه پس از توقف لازم حرکت می کند و به رئیس چاپارخانه دستور می دهد که به بهانه ای مانع حرکت رشدیه به تهران گردد. رئیس چاپارخانه نیز به بهانه ی اینکه کالسکه ی حامل او اسب ندارد و باید تا آوردن اسب از چاپارخانه دیگر ، در آنجا بماند ، او را توقیف می کند . پس از ساعتی ، رشدیه متوجه می شود که در آنجا زندانی است و تصمیم می گیرد به ایروان بازگردد . اما رئیس چاپارخانه به او می گوید : تا رسیدن شاه به تهران او نباید به ایروان بازگردد. به ناچار چند روزی او را در آنجا توقیف کرده ، پس از رسیدن شاه به تهران او را آزاد نمودند . رشدیه وقتی که به ایروان باز می گردد در آن جا نیز مواجه با تحریکات کارگزار سفارت علیه مدرسه می شود . تا اینکه پس از چندی با وساطت دوستان و طرفداران خود ، اجازه می یابد به ایران بیاید . لذا مدرسه را به برادر ناتنی خود واگذار می نماید وبه زادگاه خود ، تبریز باز می گردد . ضمنا متوجه می شود که برای اجرای مقاصد خود چه گرفتاری ها و کارشکنیها در انتظارش می باشد و ناگزیر خود را آماده ی مبارزه با آنها می نماید ..."

" .. رشدیه ، پس از ورود به ایران و دیدار خانواده ، نخست عده ای از اقوام با سواد خود را گرد آورد و طرز تدریس اسلوب جدید خود را به آنان آموخت و به نام خدا ، اولین دبستان را در سال 1305 ه. ق. در محله ی ششکلان درر مسجد مصباح الملک تاسیس نمود . امتحانات اولین مدرسه به یاری خدا در آخر سال در حضور علما و اعیان و بزرگان تبریز با شکوه خاصی برگزار شد و موجب تعجب و تشکر آنها گردید . و اشتیاق مردم به با سواد شدن کودکان شان آن هم به این سهولت ، باعث گرمی بازار مدرسه شد . اما مکتب داران که دکان خود را کساد دیدند و پیشرفت مدرسه ی جدید را مخالف مصالح خود دانستند ، به جنب و جوش افتاده و رئیس السادات یکی از علمای بی علم را وادار نمودند ، رشدیه را تکفیر و فتوای انهدام مدرسه ی جدید را صادر کند . بدین ترتیب اجامر و اوباش که همیشه منتظر فرصت هستند با چوب و چماق به خدمت شا گردان دبستان و معلمین رسیدند . رشدیه نیز شبانه به مشهد فرار کرد ..."

پس از شش ماه دوباره به تبریز باز گشت و دومین مدرسه را در محله ی بازار تاسیس کرد . اما باز هم دشمنان دانش و نو آوری بیکار ننشستند .

دومین مدرسه هم مورد هجوم قرار گرفت و رشدیه باز هم به مشهد فرار کرد ..."

مدرسه ی سوم را در محله ی چرنداب تبریز تاسیس نمود . " .. این بار ، طلبه های علوم دینی مدرسه ی صادقیه به تحریک مکتب داران جاهل و کهنه پرست که منافع نا مشروع خود را در خطر می دیدند به مدرسه حمله کردند و به غارت پرداخته و رشدیه را تهدید به قتل نمودند ... "

چهارمین مدرسه را در محله ی نوبر تبریز ، برای کودکان تهیدست بنیان گذاشت . که البته " شمار شاگردان به 357 و شمار معلمان به 12 نفر رسید . این بار مکتب داران به ملا مهدی ( پدر رشدیه ) متوسل شدند و اولتیماتوم دادند ..."

ملا مهدی از میرزا حسن خواست به مشهد برود و او چنین کرد . .."

بعد از چندی ، باز به تبریز برگشت و " .. پنجمین مدرسه را در محله ی بازار دائر نمود ... "

باز هم مدرسه مورد هجوم واقع شد . دانش آموزان مجروح شدند و یکی از آنان به شهادت رسید . باز هم رشدیه به مشهد گریخت .

رشدیه در مشهد هم آرام نگرفت . در آنجا نیز مدرسه ای تاسیس کرد اما آنجا نیز با هجوم کهنه پرستان مواجه شد . مدرسه را چپاول و دست اش را نیز شکستند .

ششمین مدرسه را در لیلی آباد دایر نمود . این مدرسه به علت اعتقاد مردم به صداقت و پایمردی رشدیه و دیدن نتایج آموزش های او سه سال دوام یافت . چندی بعد کلاسی برای بزرگ سالان نیز باز کرد که در مدت نود ساعت خواندن و نوشتن را به آنان آموخت . این بار ، مخالفان او وقاحت را به حدی رساند ند که به خود اجازه دادند به او سوء قصد کنند و با شلیک تیری به پای او مجروحش ساختند . با مجروح شدن او مدرسه هم بسته شد .

" رشدیه در آن موقع با توجه به اینکه دستش را در مشهد شکسته بودند و پایش نیز دراین واقعه مجروح شده بود ، شعری بدین مضمون می خواند :

مرا دوست بی دست و پا خواسته است              پسندم همان را که او خواسته است..." 

 

پس از این واقعه هیچ کس یارای آن نداشت که خانه ی خود را برای مدرسه به او واگذار کند .

رشدیه با فروش کشتزار خود مدرسه ی هفتم را تاسیس کرد . در کلاس ها ، میز و نمکت و تخته سیاه گذاشت و در میان ساعت کلاس ، زمانی برای تفریح شاگردان در نظر گرفت که این تغییرات مورد توجه مردم قرار گرفت ، اما چون صدای زنگ مدرسه به صدای ناقوس کلیسا ، شبیه بود و بهانه به دست مخالفان می داد ، نا چار شد از زنگ زدن در مدرسه چشم پوشی کند .

اما حاسدان این بار هم مدرسه را بوسیله ی بمبی که از باروت و زرنیخ ساخته شده بود ، تخریب کردند. این بار رشدیه تصمیم به ترک ایران گرفت . به قفقاز رفت . در این میان ، کسانی نیز بودند که رشدیه را در راهی که پیش گرفته بود ، همراهی می کردند . از جمله : (( حاج زین العابدین تقی اف مقیم باکو و حاج میرزا عبدالرحیم طالب اف مقیم تمرخان شوره ی قفقاز و امین الدوله که با حمایت هایش کمک بزرگی به مقاصد رشدیه کرد .

هنگامی که امین الدوله به عنوان والی آذربایجان ، انتخاب شد ، رشدیه را به تبریز دعوت کرد و درباره ی مدارس جدید با او صحبت کرد . او دبستان باشکوهی را در محله ی ششکلان تبریز ساخت که هشتمین مدرسه ی او بود . به سبب حمایت های امین الدوله ، مخالفین کاری از پیش نبردند اما بعد از رفتن رشدیه به تهران ، مدرسه به خاطر وضعیت مالی ، منحل شد . " .. اما هیچ کدام از معلمین آن بیکار ننشستند و هر کدام در گوشه ای به تعلیم و تربیت مشغول شدند ..."

رشدیه ، در تهران نیز ، مدرسه ای ساخت اما بعد از عزل امین الدوله و قدرت یافتن امین السلطان مشکلات زیادی را متحمل شد . بزرگان و اعیاناز ترس اینکه مبادا به مخالفت با اتابک متهم شوند فرزندان خود را از مدرسه بیرون آوردند و مدرسه تعطیل شد .

بعدها شایعه شد که رشدیه ضد امام زمان و اهل بیت است و اخیرا (( بابی )) شده است . پس از آن رشدیه به قم رفت و تا آخر عمر در این شهر سکونت داشت . در همان سال ورود مدرسه ای تاسیس کرد و در آن به تدریس مشغول شد .

فعالیت های فرهنگی دیگر او : انتشار روزنامه ی طهران و کتبی چون : کفایته التعلیم ، نهایه التعلیم ، المشتقات ، تربیت البنات و اصول عقاید .

از فعالیت های سیاسی او نیز می توان ".. به انتشار شبنامه و پخش آن علیه حکومت قاجار اشاره کرد و دستگیری و سپس تبعید به کلات مشهد ... "

وی در سن 97 سالگی در قم درگذشت . " .. وصیتش این بود : مرا در محلی به خاک بسپارید که هر روز شاگردان مدارس از روی گورم بگذرند و از این بایت روحم شاد شود ... "    

 

اما سخن آخر :  

 

مخاطب سخن آخر، تمامی ایرانیانی هستند که مسئولند اما همواره از خود سلب مسئولیت کرده اند . تمامی کسانی که به شماری از شخصیت های تاریخی ، ادبی ، علمی ، سیاسی و .... مدیون هستند اما از یاد برده اند . چرایی این امر ، اما مجالی دیگر می طلبد . این سنت ایرانیان است که در هر برهه از زمان ، تمامی وجوه مثبت دوره ی پیش از خود را نفی و نابود کند تا شاید اعمال مثبت خویش را جلوه گر سازد . دریغا ....

شماری از شخصیت ها ی نامبرده ، خصوصا شخصیت های تاریخی این سرزمین ، به واقع ، مظلوم واقع شده اند . کسانی چون میرزا حسن رشدیه ، ذکاءالملک فروغی ، امین الدوله ، سپهسالار، دکترحسین فاطمی و ....

در این میان ، زنان نیز چون همیشه جزء محکوم ترین و مظلوم ترین ها باقی مانده اند .

زنان بزرگی چون : صدیقه ی دولت آبادی ، افضل وزیری ، قره العین ، انیس الدوله و ...

این بحث اما ، آنجا تاسف برانگیز می شود که شاهد نام گذاری خیابان ها به نام انتفاضه ، خالد اسلامبولی ، فتحی شقاقی ، فلسطین و کوالالامپور و ... هستیم . این نام گذاری ها چیزی جز تشریفات سیاسی صرف نیست و هیچ نفعی برای ملتی پارسی زبان که هیچ سنخیتی با این ملل ندارد ، نخواهد داشت . از آن رقت انگیزتر ، تعویض نام مکان هایی است که نامی دیگر بر خود داشته اند. که از بارزترین مثال های آن می توان به تعویض نام مدرسه ی سپهسالار تهران و خیابان دکتر فاطمی در اصفهان یاد کرد .

کاش در خاطرمان حک می شد ، میرزا حسن رشدیه ، موسس اولین مدارس ایران است . کسی که از جان مایه گذاشت تا فرهنگ این سرزمین بهتر از پیش ساخته شود .

کاش در خاطرمان حک میشد : امین الدوله و حمایت های او از شخصیتی چون رشدیه و فعالیت های فرهنگی و سیاسی دیگرش را .

کاش در خاطرمان حک می شد ، بهترین شرح و تفسیر از گلستان سعدی به همت ذکاء الملک فروغی نگاشته شد .

کاش در خاطرمان می ماند : ملی شدن صنعت نفت را اولین بار دکتر حسین فاطمی به مصدق پیشنهاد داد و تا پای جان بر اعتقادش پایداری نمود .

کاش در خاطرمان حک می شد : مخالفت صدیقه ی دولت آبادی در جریان قرار داد 1907 م. ، 1919 م . و فعالیت فرهنگی اش برای آگاهی زنان از حقوق حقه ی شان .

کاش در خاطرمان می ماند : سنت شکنی قره العین و تبعات آن را .  

 

افسوس . اینجا ایران است . ایران ........  

 

منابع :  

1.       رشدیه ، شمس الدین : سوانح عمر ، تاریخ ایران ، 1362.

2.       رشدیه ، فخرالدین : زندگینامه پیر معارف ، هیرمند ، 1370.

3.       بامداد ، مهدی : تاریخ رجال ایران ، ج 1 ، چاپ ، 1347.

4.       ماهنامه ی حافظ ، شماره ی 11 ، بهمن 1383.

[ سه‌شنبه 28 آبان‌ماه سال 1387 ] [ 05:13 ب.ظ ] [ الهه باقری ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 245124

بک لینک