X
تبلیغات
نماشا
رایتل

تاریخ ، از یاد رفته .....
 
قالب وبلاگ

باز هم سلام ، مگر می شود پستی را بی سلام آغاز کرد .

این پست ها هم بهانه ای است ، بهانه ای برای دلتنگی

وقتی دلمان برای همه ی خاطره های دیروز و دوستان خوب تنگ می شود

وقتی دلمان هوس خاطره های خوب فردا را می کند .

ای کاش این قلم را از ما نگیرند !!!

 ................................................................................

 

مرد کور

 روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه درداخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روزنامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد " امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم .."  وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید. دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیزبرایزندگی است، حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

 

[ پنج‌شنبه 24 دی‌ماه سال 1388 ] [ 09:59 ق.ظ ] [ الهه باقری ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 245124

بک لینک